تبليغاتX
وبلاگ گروه تئاتر لیو
این وبلاگ شامل دست نویس های اعضای گروه تئاتر لیو می باشد

یادداشتی از حسن معجونی* دربارۀ زمینه های شکلگیری گردهمایی های پژوهشی مونولوگ

 

گاهی فکر می‌کنم که وضعیت تئاتر ایران مانند خیابان‌های تهران است، با موتورسوارانی که خیابان‌های یک طرفه را می‌روند، با رانندگانی که جلوی هم می‌پیچند و از هم سبقت می‌گیرند تا زودتر به چراغ قرمز برسند. خیابان‌های تهران با محدوده‌های ورود ممنوعش برای سواری‌هایی که برچسب طرح ترافیک ندارند و راننده‌هایی که هنگام ‌جریمه شدن دیگران بر سرعت خود می‌افزایند تا در فرصت پیش آمده وارد همان منطقه ممنوعه شوند. کوچه‌های باریک تهران با انواع تابلوهای ورود ممنوع و یک طرفه‌اش که مدام جا‌به‌جا می‌شوند و خیابان‌هایی که ناگهان بدون اعلام قبلی با بلوک‌های سیمانی مسدود می‌شوند تا در جایی عملیات عمرانی و بنایی آغاز شود. همین تهران با خیابان‌های باریکش که اکثرا برای وضعیت 25 سال پیش طراحی شده‌اند و با اتومبیل‌های تک‌سرنشینش و جمعیتی که 5 برابر شده‌اند. خیابان‌های تهران با همه دود و هیاهو و تصادف‌هایش.

 

هنگامی‌ که در اواسط سال 85 با اعضای «گروه تئاتر لیو» یک دوره فشرده مطالعاتی را روی شرایط فعالیت در حوزه تئاتر با هدف بازنگری و برنامه‌ریزی بلندمدت برای فعالیت‌های جدید گروه خود را آغاز کردیم، شاید ته ذهن‌مان منتظر بودیم که به نتایج نا‌امید‌کننده‌ای برسیم.

 برگرفته از پژوهش آماری ساسان پیروز

تا پیش از آن «گروه تئاتر لیو» نزدیک به 10 سال تجربه را پشت سر می‌گذاشت و در این مدت 9 نمایش را اجرا کرده بود که هر یک، به گواهی نقدهای نشریات و استقبال تماشاگران، از نمایش‌های موفق سال اجرای خود محسوب می‌شدند. افراد جدیدی به گروه ما پیوسته بودند و پتانسیل آن را در خود می‌دیدیم که شروع به توسعه فعالیت‌های خود کنیم. این اطمینان را در خود می‌دیدیم که آماده ورود به سطح تازه‌ای از فعالیت‌های گروهی هستیم، اما بررسی شرایط بیرونی حاکم بر تئاتر کشور در نگاه نخست، آینده امیدبخشی را پیش چشم‌مان نمی‌گذاشت.

 

در طی یک دهه گذشته در واقع افزایش فعالیت‌های ما و دیگر گروه‌های تئاتر، با وجود ورود سالیانه بیش از یک هزار فارغ‌التحصیل تئاتر در رشته تئاتر به فضای تئاتر کشور (باید به آنها دانش‌آموختگان آموزشگاه‌های آزاد و همچنین دیگر افرادی که براساس علاقه و استعداد شخصی پا به عرصه هنر می‌گذارند را اضافه کرد) که حداقل بخشی از آنها از دولت توقع دارند در همین حرفه برای آنها فرصت شغلی مناسبی با درآمد قابل قبول فراهم کند و افزایش بودجه سالیانه تئاتر، در حالی صورت گرفته بود که زیرساخت‌های دولتی تئاتر و ساختارِ مدیریتی رشد متناسبی نیافته بود. حتی بر عکس، منحنی رو به‌رشد تماشاگران تئاتر که در سال‌هایی سیر صعودی داشت، رو به نزول گذاشته بود و برخی از سالن‌های فعال در تئاتر شهر که فرصتی برای فعالیت‌های گروه‌های تئاتری ایجاد می‌کردند نیز در جریان بازسازی مجموعه تئاتر شهر حذف می‌شدند بدون آنکه برای آنها جایگزین مناسبی ایجاد شود.

 برگرفته از پژوهش آماری ساسان پیروز

تحلیل‌ها و تفسیرها به ما می‌گفت که توسعه نامتوازن میان تعداد گروه‌های تئاتر و ساختار مدیریتی و امکانات زیربنایی تئاتر کشور و سیستم تخصیص منابع، موجب خفه شدن شعله اشتیاق به تئاتر در ظرف کوچکش می‌شود. این شرایط از یک سو فضا را برای حسادت و رقابت ناسالم میان اهالی تئاتر فراهم می‌کند و از سوی دیگر روابط و قرارهای نانوشته و مقطعی را جانشین نظام شفاف تولید تئاتر در کشور می‌کند. این وضعیت می‌توانست ناامیدکننده‌تر باشد اگر به عنوان یک علاقه‌مند به تئاتر متوجه باشید که معجزه‌ای هم رخ نخواهد داد و معجزه‌گری هم قرار نیست ظهور کند.

 

اما چه می‌شد اگر کمی قواعد بازی را به هم می‌زدیم؟ چه می‌شد اگر به جای اینکه مستقیم به وسط نقشه پرپیچ‌وخم تئاتر دولتی و فهرست بلندبالای وظایف متقابل هنرمندان و مدیران و قوانین نوشته و نانوشته و تابلوهای هشدار‌دهنده و جاده‌های پر دست‌اندازش خیره بمانیم و سعی کنیم راهی که سال بعد طی می‌کنیم را از میان آنها پیدا کنیم، کمی صورت‌مان را می‌چرخاندیم و مستقیم به سمت تماشاگرانمان پیش می‌رفتیم؟ چه می‌شد اگر به جای افزودن به سرعت و فشردن پا روی پدال گاز برای به دست آوردن بخشی از امکانات تئاتر دولتی با ظرفیت تولید چهل تا پنجاه تئاتر در سال، کمی توقف می‌کردیم تا سری به دیگر دوستان هنرمندمان می‌زدیم تا ببینیم چرا آنها نمایشی روی صحنه ندارند؟ چرا نمایشنامه جدیدی ننوشته‌اند؟ چرا مدتی است که در تئاتری بازی نکرده‌اند؟ و چه می‌شد اگر سری به همان دانشگاه‌هایی می‌زدیم که سالیانه هزار فارغ‌التحصیل تازه‌وارد و باانگیزه و گاه با استعداد را به خیابان‌های شلوغ تئاتر ایران پمپاژ می‌کنند تا پیش از آنکه صدایشان در هیاهوی خیابان‌های شلوغ گم شود، کمی در آرامش با هم قدم بزنیم و با هم بیشتر آشنا شویم؟ و چه می‌شد اگر کمی بیشتر به خودمان و نیاز‌هایمان فکر می‌کردیم؟ به اینکه بعضی از اعضای این گروه پس از ده سال تجربه مشترکمان آماده این هستند که نقش‌های جدیدی را در فعالیت‌های گروهی‌مان برعهده بگیرند؟ به اینکه قبایِ «یک کارگردان» و «یک نمایش» در سال، چقدر بر تن‌مان کوچک شده است؟ و در یک کلام، چه می‌شد اگر خودمان برای خودمان تصمیم می‌گرفتیم؟

 

طبیعتا طی کردن چنین مسیر نامتعارفی هم دشوار خواهد بود. ما این راه دشوار را انتخاب کرده ایم و برگزاری گردهمایی‌های ماهیانه «مونولوگ» در خانه هنرمندان گامی دیگر در همین مسیر است.

 

حسن معجونی

 


پی نوشت:  این یادداشت نخستین بار در روزنامۀ «فرهنگ آشتی» - به همراه مطالبی دیگر دربارۀ «گردهمایی های پژوهشی مونولوگ» گروه تئاتر لیو - منتشر شده است.

 مطالب مرتبط: «گردهمایی پژوهشی منولوگ» چیست؟ 

 

+ نوشته شده در  87/11/26ساعت 1:15  توسط   | 

 

یادداشت هایی دربارۀ جشنوارۀ ادینبورگ

 

هرچند همینگوی عبارت «جشن بیکران» را پیش از این برای توصیف زندگی در شهر پاریس به نام خودش ثبت کرده است ، اما اشکالی نمی بینم اگر این عبارت را از او قرض بگیرم و برای توصیف جشنوارۀ بین المللی ادینبورگ و بیان احساس خودم دربارۀ این رویداد فرهنگی و هنری به کار ببرم.

 

 

 

جشنوارۀ ادینبورگ به شهادت بسیاری از افرادی که رویدادهای هنری را دنبال می کنند، یکی از معتبرترین و شاید بزرگ ترین رویدادهای سالیانه در حوزۀ «هنرهای اجرایی» جهان محسوب می شود. اهمیت و جایگاه معتبر این رخداد هنری به عنوان محلی برای ارائۀ مجموعه ای از با ارزش ترین آثار در زمینۀ هنرهای اجرایی و نیز گستردگی خیره کنندۀ این جشنواره در ایران نیز در میان اهل فرهنگ و هنر ناشناخته نمانده است. اما وجهی از این جشنواره که گاه در کشور ما از نظرها غایب می ماند آن است که اعتبار این جشنواره در نزد هنرمندان و جامعۀ روشنفکری جهان نه فقط به خاطر کیفیت بالای آثار هنری ارائه شده در آن و نیز نه تنها به سبب گستردگی خیره کنندۀ آن، بلکه همچنین به دلیل «اندیشۀ انسان دوستانه» و «مسوولیت پذیری اجتماعی» حاکم در پشت آن است.

 

جشنی برای صلح

 جشنوارۀ بین المللی ادینبورگ در سال 2008 شصت و دومین سال تولد خود را جشن می گرفت. شکل گیری این جشنواره تاریخچه ای دارد که مردم ادینبورگ و برگزارکنندگان جشنواره همواره با افتخار آن را به یادآوری می کنند. کمی آشنایی با تاریخچۀ شکل گیری این جشنواره موجب می شود که به عنوان شرکت کنندۀ در این جشن سالیانه احترامی مضاعف برای آن قائل شوید.

 سابقۀ شکل گیری این آیین سالیانه به 1947، تقریبا دو سال پس از پایان جنگ جهانی دوم باز می گردد.

  جهان در سال های پس از جگ جهانی دوم، پیکری پاره پاره داشت. کشورهای اروپایی حدود شش سال جنگ ویرانگر را پشت سر گذاشته بودند، جنگی که علاوه بر ویرانی شهرها و بنیان های اقتصادی قارۀ اروپا، «بیش از شصت میلیون» کشته بر جای گذاشته بود و تا به کارگیری سلاح های اتمی در هیروشیما و ناکازاکی پیش رفته بود. نگاهی به آمار کشته شدگان و آنچه در شش سال بر جهان رفته بود به ما می گوید که در سکوتی که پس از این کشتار عظیم در جهان حاکم شده بود، برای بازماندگان جنگ سخن گفتن از مفهوم «انسان بودن» چقدر دشوار بوده است.  

ایدۀ برپایی جشنوارۀ هنری ادینبورگ درست در چنین فضایی شکل می گیرد. بنیان گزاران این جشن معتقد بودند که باید به حیات فرهنگی مردمان قارۀ اروپا، بریتانیا و اسکاتلند نیرویی دوباره ببخشند تا پس از بحران معنوی حاصل از جنگ عظیم، بار دیگر روح انسانیت جایی برای شکوفایی پیدا کند. جشنوارۀ ادینبورگ با چنین هدفی الهۀ هنر و نوآوری را به کمک می طلبد تا جشنی باشد برای بزرگداشتن مقام انسان ها، با تمام تنوع فرهنگی و نژادی شان.

 از زمان شکل گیری جشنوارۀ بین المللی ادیبورگ تا کنون بیش از شصت سال گذشته و در این سال ها جهان و جشنوارۀ ادینبورگ هر دو تغییرات گسترده ای پیدا کرده اند. اما اهداف اولیۀ برگزارکنندگان این جشنواره برای ایجاد ارتباط میان انسان ها، توجه به مسائل انسانی در جهان، ستایش الهۀ هنر و نوآوری و احترام به تنوع فرهنگی میان انسان ها و مقابله با سیاست های جنگ طلبانه هنوز پا برجاست هر سال با توجه به تغییر جهان، ماموریت های تازه ای را برای خود در نظر می گیرد.

 اگر در نخستین سال برگزاری این رویداد فرهنگی، دعوت از گروهی از برجسته ترین هنرمندان آلمانی و واداشتن مردم دیگر کشورهای اروپایی به مواجهه با هنر و فرهنگ عمیق مردم آلمان به خودی خود حرکتی جسورانه و تکان دهنده محسوب می شد، اما به زودی با قرار گرفتن بخشی از ملت های کشورهای اروپایی در پشت «دیوار آهنین»، جشنوارۀ ادینبورگ مسوولیت تازه ای را برای خود احساس می کرد و آن حفظ ارتباط فرهنگی میان ملت های اروپایی بر فراز دیوار سیاسی میان بلوک شرق و غرب بود. مدتی بعد در واکنش به وضعیت سیاه پوستانی که در قارۀ آفریقا زیر ستم دولت های نژادپرست به سر می بردند، اهداف جشنوارۀ ادینبورگ از چهارچوب ملت های قارۀ اروپا گسترده تر شد و پس از آن نیز توجه به حضور گروهای وسیعی از مهاجران در کشورهای اروپایی که می خواستند ریشه های فرهنگی خود را حفظ کنند، موجب شد پل های ارتباطی این جشنواره به سوی فرهنگ ملل دیگر قاره های جهان نیز گسترش پیدا کند. به این ترتیب است که جشنوارۀ ادینبورگ امروزه به مرکزی برای ملاقات هنرمندان تمام نقاط جهان تبدیل شد.

  

 

جشن هنرمندان بدون مرز

  شصت و دومین جشنوارۀ ادینبورگ درحالی فعالیت خود را آغاز کرد که اینبار شعار «هنرمندان بدون مرزها» در کنار عنوان اصلی جشنوارۀ سال 2008 خودنمایی می کرد؛ عبارتی که به خوبی ماهیت کنشگرانه و فرایند «هدف گذاری» این جشنوارۀ فرهنگی در برابر رویدادهای جهانی را بازنمایی می کرد.

برای بخش اصلی این جشنواره شامل اجرای 151 اثر هنری در زمینه های موسیقی، باله، اپرا، رقص و تئاتر از نقاط مختلف جهان گردآوری شده بودند که طی 24 روز در این جشنواره اجرا شدند. در این بخش هنرمندان مختلفی از کشورهای مختلف جهان، با فرهنگ ها و مذاهب گوناگون در کنار هم به ارائۀ آثارشان پرداختند و  در «بخش جنبی» این جشنواره نیز بیش از یکهزار نمایش خیابان های شهر و سالن های مختلف نمایش را تسخیر کردند.

ایران نیز امسال در این جشنواره حضوری پررنگی یافته بود. ویئو-چیدمان «نگاهی به تعزیه» اثر عباس کیارستمی و نمایش «کشتی شیطان» به کارگردانی آتیلا پسیانی آثاری از ایران بودند که برای حضور در بخش اصلی این جشنواره دعوت شده بودند. همچنین می توان می توان به اجرای نمایش «پلاستیک» به کارگردانی «مهرداد سیف»، کارگردان ایرانی مقیم بریتانیا، اشاره کرد که با مشارکت یک گروه تئاتر ایرانی (گروه تئاتر ویرگول) در بخش جنبی این جشنواره ارائه شد و نیز به برپایی جلسات گردهمایی و گفتگو در بارۀ «تئاتر ایران»  که در حاشیۀ این جشنواره برگزار می شد.

  

ایرانی ها در ادینبورگ

 با چنین پیش زمینه ای شاید دیگر عجیب نباشد که امسال جشنوارۀ ادینبورگ توجه ویژه ای به هنر ایران نشان داده است. البته در سال های پیش، شاید بشود گفت در دورانی که روشنفکران اروپایی با شنیدن شعار «گفتگوی تمدن ها» نگاه خود را به سوی ایران چرخاندند، نمایش «گنگ خوابدیده» به کارگردانی آتیلا پسیانی به عنوان اولین نمایندۀ تئاتر ایران حضوری به یادماندنی در بخش جنبی جشنوارۀ ادینبورگ داشته است  اما در سال 2007 ، در زمانه ای که برخی سیاستمداران جنگ طلب و بسیاری از رسانه ها احتمال رخدادن جنگی جدید میان کشورهای غربی و ایران را مطرح می کنند و حرف از «بمب ایرانی» یا «بمباران ایران» دائم در رسانه های غربی تکرار می شود، بود که «جاناتان میلز» به عنوان دبیر شصت و دومین جشنوارۀ بین المللی ادینبورگ برای انتخاب آثاری از ایران به ایران سفر کرد تا از نزدیک با گروهی از هنرمندان و مقامات تئاتر ایران دیدار کند و با آثار هنرمندان ایرانی آشنا شود.

حاصل این دیدار چنانکه گفته شد دعوت از دو هنرمند شناخته شدۀ ایرانی، یعنی «آتیلا پسیانی» با نمایش «کشتی شیطان» و «عباس کیارستمی» با ویدئو-چیدمان «نگاهی به تعزیه» برای حضور دربخش اصلی جشنوارۀ سال 2008 ادینبورگ و دعوت از گروهی از هنرمندان ایرانی برای شرکت در سمیناری در بارۀ تئاتر ایران و بحث و گفتگو با هنرمندان بریتانیایی و ایرانی-بریتانیایی بود.

البته جریان توجه به تئاتر ایران از سوی کارگزاران فرهنگی بریتانیایی چندان هم بی زمینه و ناگهانی رخ نداده است و به عنوان پیش زمینۀ این جریان باید به تلاش های موسسۀ بریتانیایی «ویزیتینگ آرتز» برای برقراری ارتباط میان هنرمندان ایرانی و بریتانیایی اشاره داشت.

 در حقیقت آنچه در جشنوارۀ ادینبورگ امسال رخ می داد ادامۀ مسیر هشت ساله ای است که موسسۀ «ویزیتینگ آرتز» در برقراری ارتباط با مسوولان و هنرمندان تئاتر ایران طی کرده بود و از آن جمله می توان به همکاری های این موسسه با مرکز هنرهای نمایشی ایران  برای حضور هنرمندان بریتانیایی در جشنوارۀ تئاتر فجر و برعکس زمینه سازی برای حضور هنرمندان و مسولان تئاتر ایران در بریتانیا، بسترسازی برای تولیدات مشترک میان هنرمندان ایرانی، بریتانیایی و ایرانی های مقیم بریتانیا و همچنین برگزاری دو مرحله از کارگاه آموزشی «مدیریت تئاتر» در ایران توسط این موسسه اشاره کرد.

این موسسه برای معرفی و حضور تئاتر ایران در جشنوارۀ ادینبورگ سال 2008 نیز نقشی کلیدی ایفا کرده بود.  زمینه سازی و برنامه ریزی برای حضور جاناتان میلز، دبیر جشنواره، در ایران و ملاقات های او با مسوولان و هنرمندان تئاتر ایران در سال گذشته، توسط این موسسه انجام شده بود و حضور نمایش های ایرانی در این جشنواره با حمایت این موسسه رخ می داد. همچنین برگزاری سمیناری در بارۀ تئاتر ایران از جمله فعالیت های همین موسسه در زمینۀ تئاتر ایران بود که ادامه ای برای همان کارگاه آموزشی «مدیریت تئاتر» محسوب می شد. البته فعالیت های این موسسه  به ایران منحصر نبود و ای ن موسسه در طول جشنواره برنامه های گوناگون دیگری نیز را برای  برقراری گفتگو میان هنرمندانی از فرهنگ های مختلف داشت که از آن جمله می توان به حمایت این موسسه از حضور نمایشی از کشور فلسطین - با نام «جیداریا» بر اساس شعری از «محمود درویش» شاعر فلسطینی- در این جشنواره و مشارکت آنها در برگزاری جلسات گفتگویی دربارۀ تئاتر معاصر فلسطین اشاره کرد.

 

 

از «کشتی شیطان» تا «نگاهی به تعزیه»

 بی مقدمه بگویم که یکی از انتفادهای مطرح شده از سوی یکی از شرکت کنندگان در سمینار تئاتر ایران، دربارۀ ملاک و معیار انتخاب آثار دعوت شده از ایران بود که منتقد معتقد بود انتخاب هایی از پیش معلوم و بر مبنای نام کارگردانان آثار بوده است.

قصد من در اینجا این نیست که با این نظریه مخالفت کنم و مخالفتی هم با این نکته ندارم که خوشنامی برخی از هنرمندان باعث می شود که درهای بیشتری به رویشان گشوده شود، اما از آنجایی که شاید این سوال در ذهن برخی از دیگر خوانندگان این نوشته نیز باشد، فکر می کنم شاید توجهی دوباره به آثار دعوت شده به جشنوارۀ ادینبورگ بتواند بهانه ای باشد برای شناخت ملاک و معیارهای جشنوارۀ ادینبورگ برای دعوت آثار ایرانی در جشنوارۀ سال 2008.

دو اثر دعوت شده از ایران، یعنی «کشتی شیطان» به کارگردانی آتیلا پسیانی و «نگاهی به تعزیه» اثر عباس کیارستمی، هرچند هر دو ویژگی مورد اشاره، یعنی شهرت صاحبان اثر، را دارند اما با کمی دقت در ویژگی دیگری نیز با یکدیگر مشترک هستند.

نخستین ویژگی بارز مشترکی که در دو اثر دعوت شده از ایران برای شرکت در جشنوارۀ سال 2008 ادینبورگ دیده می شد توجه خاص این دو اثر به ارائۀ نوعی نگاه مدرن، با فاصله و امروزی اما همراه با احترام به سنت های فرهنگی و نمایشی ایرانی بود که به اعتقاد من از سازگاری قابل توجهی با دیدگاه و اندیشۀ موجود در این جشنواره مبنی بر برقراری نوعی گفتگو ( و نه تقابل ) میان «سنت» و «مدرنیزم» برخوردار بود.

 آتیلا پسیانی در «کشتی شیطان» عناصری از فرم نمایشی شرقی و فضای سنتی جنوب ایران را به کار گرفته است، اما در عین حال از کنار این عناصر سنتی عبور می کند تا به نمایشی امروزی، با زیباشناسی امروزی و برای بیان موقعیتی امروزی برسد و از دام برخوردی موزه ای با «سنت» عبور می کند.

کیارستمی نیز در ویدئو-چیدمان «نگاهی به تعزیه» در برخوردی متفاوت به سراغ یکی از سنتی ترین شیوه های نمایشی ایران یعنی «تعزیه» می رود،اما او نیز در بند ستایش یا مردود شمردن این «سنت» نیست و به جای آن از قرار دادن «تماشاگران اثر» خود در جایی میان تصاویر «تعزیه» و «واکنش تماشاگران تعزیه» موقعیتی تازه خلق می کند.

 ویژگی مشترک دیگر میان این دو اثر را شاید بتوان توانایی آنها در ایجاد همزمان دو احساس متضاد «بیگانگی» و «همدلی» در مخاطبان خارجی جستجو کرد. هر دو اثر عناصر سنتی و بومی ای را به کار می گیرند به برای تماشاگر غیرایرانی غریب و ناآشنا و غیرقابل درک است و در عین حال از طریق موقعیت ها و احساس های قابل درک انسانی تماشاگران را با خود همراه می کنند.

 بسیاری از تماشاگران خارجی احتمالا هیچ از داستان تعزیۀ به نمایش درآمده در اثر کیارستمی نمی فهمند یا چیزی از باورهای حاکم در نقطه ای دور افتاده در جنوب ایران نمی دانند و با آنها احساس «ناآشنایی» می کنند،  اما بیشتر آنها می توانند معنای اشک تماشاگران تعزیه در اثر کیارستمی و یا موقعیت کلی شخصیت های نمایش پسیانی و خواست ها و نیازهای انسانی آنها را بفهنمد.

 با این حساب به اعتقاد من انتخاب آثار ایرانی، علاوه بر توجه به ویژگی هنری آثار انتخابی، کاملا آگاهانه و هدف دار بود. در پشت این انتخاب ها هشداری آگاهانه برای تماشاگران جشنوارۀ ادینبورگ وجود داشت، اینکه « به یاد داشته، باشید در مورد ایران بسیار کمتر از آنچه می پنداشتید، می دانید و در عین حال با مردم ایران بسیار بیشتر از آن که پیش از این فکر می کردید، می توانید احساس شباهت کنید».

 دیده شد که در میان بیش از یکهزار نمایش اجرا شده در جشنوارۀ سال 2008 ادینبورگ هر دو اثر ایرانی در جلب توجه مخاطبان خارجی خود کاملا موفق بودند. البته باید تاکید کرد که «جلب توجه» الزاما به معنای «دوست داشته شدن» نیست. به شخصه در صحبت هایی که به طور اتفاقی با برخی از تماشاگران این دو اثر داشتم هم کسانی را دیدم که با حیرت و ستایش از این آثار صحبت می کردند و آنها را انتخاب های «پنج ستاره» خود لقب می دادند و هم تماشاگرانی را دیدم که می گفتند آنها را دوست نداشته اند و این واکنش های متفاوت به اعتقاد من با توجه به گستردگی طیف وسیع مخاطبان جشنواره ای چون جشنوارۀ ادینبورگ طبیعی است.

 در هر حال فروش رفتن کلیۀ بلیط های این آثار و بحث هایی که در حاشیۀ نمایش آنها در گرفت به اعتقاد من نشان دهندۀ مدیریت صحیح انتخاب های برگزارکنندگان و موفقیت آنان در جلب توجه و کنجکاوی بیشتر مخاطبان جشنواره به سوی ایران بود. می توان با اندیشه و نیت برگزارکنندگان جشنوارۀ ادینبورگ برخوردی انتقادی داشت، شاید بتوان گفت که نمایش یک یا دو اثر از ایران در یک جشنواره نمی تواند به تنهایی شناختی از تنوع فرهنگ و هنر هنرمندان ایرانی ایجاد کند و چنین هدفی تنها در صورتی محقق می شود که مخاطبان خارجی در طی سال با طیف وسیع تری از آثار ایرانی روبرو شوند، می توان متذکر شد که برخوردهای کارگزاران فرهنگی خارجی با تئاتر ایران تنها در چهارچوب ویترین دولتی آثار تولید شده برای جشنوارۀ تئاتر فجر باقی مانده است، اما فروکاستن انتخاب برگزار کنندگان جشنواره ای چون ادینبورگ به انتخاب هایی از پیش معلوم و ناآگاهانه، به اعتقاد من عملی ساده انگارانه خواهد بود.

 

 

 جایی برای گفتگو

  سمینار « تئاتر ایران» به سادگی محلی بود برای گفتگوی میان افراد. این سمینار با خوش آمدگویی «ایوت جونز» مدیر موسسۀ «ویزیتینگ آرتز»، «روی کراس» مدیر شورای فرهنگی و آموزشی بریتانیا در اسکاتلند و «نلسون فرناندز»، که در طی سال های قبل مسئولیت پروژه های گوناگونی در زمینۀ تئاتر ایران را از سوی این موسسه بر عهده داشته است، به شرکت کنندگان آغاز شد.

 در شروع این گردهمایی «ایوت جونر» با اشاره به مسوولیتی که موسسۀ «ویزیتینگ آرتز» برای ایجاد درک فرهنگی میان انسان ها از طریق هنر احساس مس کند، ابراز امیدواری کرد که این گردهمایی زمینه ساز نوعی گفتگوی بین فرهنگی و فراهم کنندۀ بستری برای شناخت، مفاهمه و همکاری های مشترک میان هنرمندانی از ملیت های گوناگون باشد.  پس از او «نلسون فرناندز» نیز با اشاره ای کوتاه به برنامه هایی که برای این سمینار در نظر گرفته شده است و بیان این نکته که روند بحث های این گردهمایی بر اساس علاقه و احساس نیاز تک تک شرکت کنندگان شکل خواهد گرفت ، ابراز اطمینان کرد که تمام کسانی که در این سمینار شرکت کرده اند از علاقۀ زیاد او به کشور ایران و اشتیاق فراوان او نسبت به فرهنگ مردم ایران اطلاع دارند و اظهار امیدواری کرد که حضور هنرمندان و نمایش های ایرانی در این جشنواره این فرصت را به گروه بیشتری از مردم بریتانیایی که امکان سفر به ایران را نداشته اند، بدهد تا آنها هم بتوانند ایران را بهتر بشناسند.

 پس از آن از «جویس مک میلان»، روزنامه نگار، تحلیلگر سیاسی و منتقد هنری، که در این گردهمایی حاضر شده بود دعوت شد تا با بیان مقدمه ای آغازگر این گفتگوی عمومی باشد.

 «جویس مک میلان» در این نشست با توجه به شکل گیری این گردهمایی در حاشیۀ جشنوارۀ ادینبورگ، صحبت را با اشاره به سابقه تاریخی و اهداف انسانی شکل گیری جشنوارۀ ادینبورگ و سیر تحولی آن بر مبنای تحولات جهانی آغاز کرد و با بیان مقدمه ای دربارۀ نیاز به برقراری گفتگو و تداوم ارتباط میان «فرهنگ سنتی» و « فرهنگ پست مدرن» در آثار هنری عصر جدید به عنوان یکی از مهمترین نیازهای فعلی جوامع بشری، جلسات گفتگو میان شرکت کنندگان در سمینار را آغاز کرد و با اشاره به این نکته که به اعتقاد او عرصۀ هنر تنها حوزه ای است که در آن انسان ها می توانند به درکی توام با احترام نسبت به تنوع فرهنگی موجود در جهان برسند و از این طریق به حس عمیقی از پیوندهای انسانی با دیگر مردم جهان راه پیدا کنند، از شرکت کنندگاه در گردهمایی دعوت کرد که به بحث بپیوندند.

  این سمینار که همراه با یک مهمانی صبحانه (برای آشنایی تعداد زیادی از تهیه کنندگان تئاتر اروپایی با مهمانان ایرانی) و یک جلسۀ پرسش و پاسخ عمومی میان علاقه مندان شناخت تئاتر ایران و شرکت کنندگان ایرانی بود،  با بحث و گفتگو میان هنرمندان ایرانی، اسکاتلندی، بریتانیایی و هنرمندان ایران الاصل مقیم بریتانیا و اسکاتلند در بارۀ «زمینه های مشترک کاری»، «موانع همکاری های مشترک میان هنرمندانی با ملیت های مختلف» و «مشکلات و موانع موجود ترجمه و انتقال  آثار فرهنگی به فرهنگ های دیگر و راهکارهای عبور از این موانع» به مدت سه روز ادامه یافت و به سادگی با ابراز امیدواری حاضرین به تداوم ارتباط های فرهنگی و هنری شرکت کنندگان پایان یافت.

 تلاش برای داشتن جهانی رنگارنگ

 جشنوارۀ فرهنگی ادینبورگ هرچند بیشتر به عنوان یک رویداد هنری شناخته می شود، اما در اساس خود جنبشی اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و خصوصا هویت طلبانه است. کسانی که با حساسیت مردمان اسکاتلند بر روی حفظ هویت قومی و فرهنگی خود در برابر فرهنگ بریتانیایی آشنایی دارند، ویژگی هویت طلبانۀ این جشنواره را به خوبی درک خواهند کرد. آنچه به اعتقاد من در این جشنواره ستایش برانگیز است درک پایه گزاران این رویدادهنری از این نکته است که فرایند هویت طلبی فرهنگی و قومی خود را نه در حذف و تحقیر و نادیده گرفتن سایر فرهنگ ها و اقوام، بلکه دقیقا در ستایش تنوع فرهنگی و قومی در جهان جستجو می کنند.

تلاش سالیانۀ این جشنواره برای گردآوری مجموعه از با ارزش ترین آثار هنری جهان و رشد کمی بخش های «جنبی» این جشنواره طی شصت و دو سال گذشته را باید در بستر همین احترام به تنوع فرهنگ ها و ملیت های گوناگون و تلاش آن برای هرچه گسترده تر کردن عرصه برای حضور آثاری بیشتر، متفاوت تر و گوناگون تر جستجو کرد.

حاصل این نگاه، تبدیل شدن این رویداد هنری به یکی از معتبرترین و خیره کننده ترین رخدادهای فرهنگی جهان در نزد هنرمندان و روشنفکردان و حتی سیاستمداران شده است و امروزه می توان آن را نه تنها به عنوان یک جشنواره، به عنوان یک شمایل فرهنگی مورد مطالعه قرار داد. این جشنواره طی دوران برگزاری خود همواره با توجه همزمان به سه راس مثلث «هنر»، «مسوولیت پذیری اجتماعی» و «اقتصاد» حرکت کرده است.

امروزه می توان به سادگی از نقش جشنوارۀ ادینبورگ  در کالبد یک شهر سخن گفت، به عنوان مثال می توان ساعت ها از این سخن گفت که چگونه یک جشنوارۀ هنری به یک شهر هویت و شهرتی جهانی بخشیده است و این مسئله چه تاثیری بر روی زندگی مادی و معنوی ساکنان ادینبورگ گذاشته است. می توان این مسوولیت این جشنواره را فراتر از یک شهر، در چهارچوب های مرزهای فرهنگی اسکاتلند بررسی کرد و به عنوان مثال به این نکته پرداخت که این رخداد فرهنگی چه تاثیری در حفظ هویت اسکاتلندی ها در برابر فرهنگ بریتانیایی داشته است. یا حتی می توان به این نکته پرداخت که این جشنواره به عنوان مثال با درآمدی که از راه توسعۀ «صنعت توریسم» ایجاد کرده است، چه میزان کمکی به اقتصاد اسکاتلند و فراتر از آن بریتانیا کرده است.

اما همچنین فراتر از همۀ اینها می توان جامعه را عرصۀ ارتباطی ارگانیک میان فرهنگ ها و ملت های گوناگون در نظر گرفت، و از مسوولیت پذیری در قبال «جامعۀ جهانی» سخن بگوییم. به اعتقاد من آنچه که به جشنوارۀ ادینبورگ جایگاهی فراتر از سایر بسیاری از رویداهای هنری می دهد، همین نکته است.

 ساسان پیروز


 پی نوشت:لینک این نوشته در روزنامۀ کارگزاران

+ نوشته شده در  87/07/05ساعت 18:5  توسط   |